X
تبلیغات
نماشا
رایتل
خاطرات شیرین گذشته و دل مشغولیهای امروز
جمعه 6 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 10:57 ب.ظ

 

 

یادمه وقتی دبستانی بودم یه دختر توی مدرسه امون بود که پدر و مادرش یک پاک کن بزرگ را  سوراخ کرده بودن و با یک نخ کلفت هم ازش ردکرده و انداخته بودن  گردنش٬ حالا می فهمم پدر و مادرش چی میکشیدن... عمادم روزهای اول تقریبا هر روز و الان خیلی کمتر پاک کنش را گم میکنه...و این باعث شد یاد اون دختر بیفتم.آقای همسر میخنده و میگه منم اینجوری بودم هر روز یه چیزی گم میکردم. میگم مامان و بابات چیزی نمی گفتن؟میگه وقتی دیدن فایده نداره دیگه چیزی نگفتن اما از سال دوم به بعد خیلی به ندرت چیزی گم میکردم. من که دلم نمیاد یه پاک کن سوراخ کنم و بندازم گردن پسرم..رفتم یه بسته پاک کن بزرگ خریدم و هر روز چند سانت از پاک کن را میبرم و میدم ببره مدرسه چند تا هم از این پاک کن فانتزی ها خریدم کوچولو٬ اونا را هم به نوبت ..اما جدیدا یه ایده بهتر٬ از این مدادها که سرشون پاک کن دارن استفاده می کنم. اما من خودم تا اونجا که یادمه چیزی گم نمیکردم .گم کردن هر چیز معادل توهین به مقد سات بود . برای ما کوچکترین چیز ها هم با ارزش بود حتی یک دانه برنج...نمی دونم چرا من نتونستم اینو به بچه ام تفهیم کنم . چرا؟؟؟؟  

 

یکشنبه 1 فروردین‌ماه سال 1389 ساعت 11:32 ب.ظ

کلاس سوم دبستان بودم زمستون بود و برف سنگینی آمده بود .طبق رسم همیشیگی مردم پشت بام خانه هاشون را پارو میکردن و می ریختن تو کوچه و خیابون و کوچه ها پر می شد از تپه های برفی باز خوبه اون زمان ماشین مثل الان فراوان  نبود اگه می خواستی با تاکسی جایی بری یادم حدود یک ساعت باید سر کوچه می ایستادیم تا یه تاکسی پیدا بشه تاکسی تلفنی هم هنوز اختراع نشده بود البته یه چندتایی مینی بوس در سطح شهر بود که اونا هم سالی یکبار ظهور می کردن خلاصه برای رفتن به جاهایی که باید از وسایل نقلیه عمومی استفاده میکردیم باید ساعتها انتظار می کشیدیم .

خلاصه اون روز برف هایی که روز قبل باریده  بود کنار کوچه و خیابان تلمبار شده بود٬ منو و دوستم با هم داشتیم می رفتیم مدرسه از تو پیاده رو می رفتیم و گاهی یه تپه برف جلویمان ظاهر میشد و ما از تپه بالا می رفتیم پیاده رو پر بود از برفهای پارو شده پشت بام خانه های کنار خیابان .

از سرما دستاما کرده بودم توجیب مانتوم ،جیب که نبود انگار خورجین بود هر چی دست میکردم تو جیبم دستم به ته جیبم نمی رسید این خیاط نمی دونم چه فکری کرده بود حتما فکر کرده ما اگه خواستیم نهارو شام ببریم مدرسه احیانا مشکل کمبود فضا نداشته باشیم .

خلاصه دستهای ما تا انتها تو جیب مانتو و در حال تپه نوردی که ناگهان هنگام پایین آمدن از یکی از این تپه ها لیز خوردیمو با صورت پخش زمین شدیم ..چشمتان روز بد نبیند ..حالا دستهامونم تا بیخ تو جیب مانتو و با شکم رو زمین و هر چی هم دست و پا میزنیم  بلکه دستامون را از جیب دراز در بیاریم نمی شه ..این دوستمون هم ایستاده و هر هرهر هر می خنده از شدت خنده دیگه نمی تونست به ما کمک کنه تا بالاخره با هر جون کندنی بود دستم را جیبم در آوردیم و بلند شدم ..بعدا که خودموتو اون وضعیت تصور می کردم نیشم تا بنا گوش وا میشد اما کلی لجم می گرفت به این جیب های بی ته ..

یادمه یه روز هم مامانم یه پرتقال گنده بهم داد تا تو مدرسه بخورم منم گذاشتمش تو این جیب خورجین مانند البته فکر نکنید که جیبم قلمبه شده بودا..نه فقط یه چیزی هی گاهی می خورد به زانوم ...اون موقع ها نماز جماعت تو مدرسه هر روز ظهر برگزار میشد و منم هر روز می رفتم نماز خلاصه وقتی از سجده بلند شدم و ایستادم نمی تونستم جلوی خندهامو بگیرم یه پرتقال گنده کنار مهرم رو زمین بود که حتی دوستام هم خنده اشون گرفته بود حالا این چه جوری از جیب ما آمده بیرون ..نمی دونم 

 

پ ن:دوست خوبم عذرا خانم(زندگی جاریست) خیلی وقت پیش یه خاطره برفی نوشتن که منم قول دادم خاطره برفیمو بنویسیم گفتم تا هوا گرم نشده بنویسیم از دهن نیوفته .

دوشنبه 14 دی‌ماه سال 1388 ساعت 12:36 ق.ظ

یه شب خانه خواهرم دعوت بودیم عماد (پسرم ) کوچیک بود  حدودا ۲سالش بود وقتی هم بچه بود به شدت ترسو بود حتی از اسباب بازیهاش هم می ترسید .وقتی یه اسباب بازی تازه براش می خریدیم  اول از دور خوب نگاش میکرد وبعد آروم آروم بهش دست میزد و بعد هی برش میداشت و مینداختش رو زمین تا مطمئن بشه بی خطره و بعد باهاش بازی میکرد اینو بگم که هنوزم کمی می ترسه اما نه به شدت قبل چند روز پیش نشسته بود و سی دی مگ مگ و دوستان زبل را نگاه میکرد اون مار بد جنس تو مگ مگ یه پارچه کشیده بود رو سرش و شده بود شبح ...بعد از دیدن فیلم پاشده بره دستشویی به ما می گه بیا دم در دستشویی بایست میگم چرا ؟ 

میگه میترسم شبح بیاد . 

میگم دیدی که الکی بود مار رفته بود زیر پارچه . 

میگه میدونم اما میترسم یه واقعیش بیاد!!!! 

 خلاصه اون شب خانه خواهرم بعد از شام همه دور هم نشسته بودیم که برق ها رفتن ...همه شروع کردن با گوشی موبایلهاشون نور انداختن و روشنایی ایجاد کردن ...آقای همسر هم تصمیم گرفت بچه خواهرای ما رو بترسونه(خواهر ما دوتا دختر داره یکیشون ۱۰سالش بود و اون یکی هم یکسال از عماد بزرگتره ) ... 

یه صدای خنده تو گوشیش داشت اینجوری یوهههههاااااا هاهاهاهاهاکه وحشتناک بود و بعد نور چراغ گوشیشو انداخت از زیر چانه اش تو صورتش  چشماشو گشاد کرد و دهنشو تابناگوش باز کرد ..که خداییش زهره آدم با دیدنش می ترکید و بعد همزمان اون صدای خنده را هم پخش کرد . (نیست خیلی خوشگله !!!!خوشگلترم شده بود )خلاصه بچه خواهرای ما تا این صحنه را دیدن زدن زیر خنده و حالا نخند کی بخند... 

عماد که حواسش نبود برگشت ببینه چه خبره که چشمتان روز بد نبینه چشمش افتاد به قیافه و حشتناک باباش  و...دیگه میتونید تصور کنید که چقدر ترسید و با جیغ شدید وحشتناکی پرید تو بغل ما ...خلاصه می خواستم یه ضرب المثل بنویسم که چاه نکن بهر کسی ..اما اقای همسر گفت توانا بود هر که دانا بود (پیدا کردن ربطش با شما )...ما که کلی به این ضرب المثل همسر خندیدیم لطفا شما هم بخندید داداش سیا ضایع نشه.

 1   2   3   4   5  <<