خاطرات شیرین گذشته و دل مشغولیهای امروز

سریال های کره ای جدید سریال های کره ای جدید
سریال تو کی هستی+روزگار شاهزاده
سریال های کره ای 2009 اینجاست!
آموزش دفاع شخصی !
مجموعه آموزش دیم ماک
در برابر خطرات از خود دفاع کنید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 14 دی ماه سال 1388 ساعت 00:36 AM

یه شب خانه خواهرم دعوت بودیم عماد (پسرم ) کوچیک بود  حدودا ۲سالش بود وقتی هم بچه بود به شدت ترسو بود حتی از اسباب بازیهاش هم می ترسید .وقتی یه اسباب بازی تازه براش می خریدیم  اول از دور خوب نگاش میکرد وبعد آروم آروم بهش دست میزد و بعد هی برش میداشت و مینداختش رو زمین تا مطمئن بشه بی خطره و بعد باهاش بازی میکرد اینو بگم که هنوزم کمی می ترسه اما نه به شدت قبل چند روز پیش نشسته بود و سی دی مگ مگ و دوستان زبل را نگاه میکرد اون مار بد جنس تو مگ مگ یه پارچه کشیده بود رو سرش و شده بود شبح ...بعد از دیدن فیلم پاشده بره دستشویی به ما می گه بیا دم در دستشویی بایست میگم چرا ؟ 

میگه میترسم شبح بیاد . 

میگم دیدی که الکی بود مار رفته بود زیر پارچه . 

میگه میدونم اما میترسم یه واقعیش بیاد!!!! 

 خلاصه اون شب خانه خواهرم بعد از شام همه دور هم نشسته بودیم که برق ها رفتن ...همه شروع کردن با گوشی موبایلهاشون نور انداختن و روشنایی ایجاد کردن ...آقای همسر هم تصمیم گرفت بچه خواهرای ما رو بترسونه(خواهر ما دوتا دختر داره یکیشون ۱۰سالش بود و اون یکی هم یکسال از عماد بزرگتره ) ... 

یه صدای خنده تو گوشیش داشت اینجوری یوهههههاااااا هاهاهاهاهاکه وحشتناک بود و بعد نور چراغ گوشیشو انداخت از زیر چانه اش تو صورتش  چشماشو گشاد کرد و دهنشو تابناگوش باز کرد ..که خداییش زهره آدم با دیدنش می ترکید و بعد همزمان اون صدای خنده را هم پخش کرد . (نیست خیلی خوشگله !!!!خوشگلترم شده بود )خلاصه بچه خواهرای ما تا این صحنه را دیدن زدن زیر خنده و حالا نخند کی بخند... 

عماد که حواسش نبود برگشت ببینه چه خبره که چشمتان روز بد نبینه چشمش افتاد به قیافه و حشتناک باباش  و...دیگه میتونید تصور کنید که چقدر ترسید و با جیغ شدید وحشتناکی پرید تو بغل ما ...خلاصه می خواستم یه ضرب المثل بنویسم که چاه نکن بهر کسی ..اما اقای همسر گفت توانا بود هر که دانا بود (پیدا کردن ربطش با شما )...ما که کلی به این ضرب المثل همسر خندیدیم لطفا شما هم بخندید داداش سیا ضایع نشه.

سه شنبه 28 مهر ماه سال 1388 ساعت 00:13 AM

چند سال پیش شوهر خواهر مان(بزرگه) رفتن ماموریت ٬همسر ما هم شیفت بود خواهرم زنگ زد که شب برم پیشش که هر دومون تنها نباشیم .من تصمیم گرفتم به اون یکی خواهرم(وسطی)  هم بگم تا بیاد و جمعمان جمع باشه ..اون خواهر (وسطی )هم آمد خلاصه کلی دور هم و بدون آقا بالاسرها خوش گذشت . 

...کم کم داشتیم آماده میشدیم که بریم بخوابیم که دیدیم اون خواهر(وسطی)با یک صورت سفید مثل ماست ظاهر شد ...گفتیم این چیه ؟گفت ماسک صورته . 

وبا کلی فیس دراز کشید .چون سابقه قبلی داشت که همیشه با تجهیزات کامل به مهمانی می رفت گفتیم حتما ماسک صورتش را هم با خودش آورده. 

یه کمی که گذشت بلندشد بره صورتش را بشوره ... 

 کلی طول کشید و پیداش نشد 

 ...منو وخواهر (بزرگه )داشتیم نگران میشدیم که دیدیم در دستشویی را باز کرده و رو به خواهر (بزرگه )این چیه هر چی میشورمش فقط کف می کنه و  

نمی ره !!؟ 

خواهر (بزرگه)...ماسک صورته دیگه ..مگه خودت نگفتی ؟ 

خواهر (وسطی)من چه میدونم چیه از تو یخچال برداشتم فکر کردم ماسک صورته ..!!؟ 

خواهر بزرگه :ماسک صورت ؟تو یخچال ...نه نداریم . 

خواهر وسطی :پس اون چی بود ...تو اون جعبه قشنگ ..تو یخچال روشم فرانسوی یه چیزایی نوشته بود شکل ماسک صورت بود ؟!! 

خواهر بزرگه کمی فکر کرد و بعد زد زیر خنده حالا نخند کی بخند ...ما هم مات و مبهوت که چش شده ؟ 

هر چی میپرسیم چیه ؟از خنده نمی تونه جواب بده ... 

خلاصه معلوم شد برادر شوهرش که مسافرتهای خارج میره براشون اون سوغاتی را آورده ... (زحمت کشیدن )

چی ؟...خمیر ریش تراشی ... 

حالا نوبت ما بود که بزنیم زیر خنده  

خواهر وسطی هنوزداشت  صورتشو می شست  . 

من به خواهرم گفتم آخه کی خمیر ریش تراشی را میذاره تو یخچال ؟ 

گفت :الان لازمش نداشتیم .گذاشتیم تو یخچال ماندگاریش بیشتر بشه ... 

اینم یکی از اون خاطرهای است که هر وقت یادمان میوفتد کلی بهش می خندیم ... 

این خواهر وسطی هنوز هم دست از کاراش بر نداشته و هنوز به همه چی سرک می کشه و همیشه همه چیز را امتحان می کنه . 

 

دوشنبه 6 مهر ماه سال 1388 ساعت 11:54 AM

تا حال و هوای مدرسه داغه ما هم یک خاطره از مدرسه و کلاس اول بنویسیم   

اولین باری که معلم کلاس اول برای ما املا گفت و اولین املا ی عمرمان را نوشتیم نمره ما شد ۱۹خانم معلم رفت وناظم را با یک خط کش بزرگ آورد داخل کلاس و در ازاءهر نیم نمره غلط یک خط کش میزد کف دستمان که با این حساب ما دو تا خط کش نوش جان کردیم 

  بغل دستیمان که بیچاره شده بود ۱۴ کلی خط کش نوش جان کرد و طفلکی کلی گریه کرد به خدا راست میگم دروغم چیه (اما فقط همون یک بار بود مثل اینکه می خواستن از ما زهره چشم بگیرن ) 

خلاصه تا اینجا را داشته باشین ... 

چند ماه بعد

  من نیمکت اول کنار خانم معلم می نشستم .یک شب رفتیم مهمونی و شب وقت نکردم املا بنویسم فقط فردا صبح هول هولی از رو کتاب کپی کردم و  یک نمره بیست هم به خودم دادم و رفتم مدرسه  

خانم معلم تا آمد سر کلاس گفت دفتر املاها را بذارین روی میز و شروع کرد به گفتن دیکته همون درس نجار و بنا بود که تشدید را یاد میداد ما هم که شب قبل درس نخونده بودیم و هول هولی کپی کرده بودیم به این تشدید ها دقت نکرده بودیم . 

خانم معلم هی می گفت بنا(بننا٬ببخشید تشدید را پیدا نکردم )و هی به ما نگاه میکرد که یعنی اشتباه نوشتی ما هم هی پاک میکردیمو هی باز می نوشتیم بنا  

خلاصه ما که همیشه نمره بیست می گرفتیم(از ترس خط کش) و درسمان هم بد نبود داشتیم اشتباه می نوشتیم بعد رسیدیم به نجار بازم همون قصه تکرار شد نمی دونم این خانم معلم چه پیله ای کرده بود به ما آخر سر هم یه چشم غره رفت به ما  که کلی ترسیدیم . 

دفتر املا ها رو جمع کرد و گذاشت روی میز که ساعت بعد تصحیح کنه  

زنگ تفریح رفتیم سراغ خواهرمان که کلاس پنجم بود وبا گریه زاری گفتیم که غلط املایی داریم ...(خط کش می خوریم ) 

خواهر گرامی گفت نگران نباش الان درستش می کنم بعد یواشکی رفتیم تو کلاس و دفتر املای منو برداشت و غلط ها را درست کرد (اوج سادگی ما را ببین یا شاید هم خنگی ) 

وقتی معلم آمد سر کلاس و شروع کرد به تصحیح املا ها به دفتر ما که رسید  چشماش گرد شد  

پس غلط ها را کو ... ؟!!!! 

خلاصه ما مجبور شدیم همه چیز را بگیم و خواهر بیچاره را تو هچل بندازیم  

خواهر بیچاره کلی خجالت کشید و بعد هم کلی به ما غر زد که چرا نگفتی که خانم معلم دیده که  غلط نوشتی  

خوب به ما چه !!

 1  2  3  4  <<