X
تبلیغات
رایتل
خاطرات شیرین گذشته و دل مشغولیهای امروز
جمعه 23 مرداد‌ماه سال 1388 ساعت 07:17 ب.ظ

اندر احوالات ما در ماه رمضان:  

شک داشتم این خاطره را بنویسم یا نه گفتیم این یه ذره آبرویمان هم بر باد نره ولی خوب فعلا تصمیم گرفتم بنویسم شاید بعد پاکش کردم . 

کلاس اول دبیرستان بودم ماه رمضان بود و بازار نماز وروزه داغ بود ما هم   با چند تا از بچه ها قرار گذاشتیم شب بریم احیا . 

خداییش تا حالا احیا نرفته بودم ونمی دونستم چی کار می کنن وبرنامه هاش چیه از اون چند تا دوست فقط یکیشون آمد .اونم خونه شون نزدیک خونمون بود وبا هم رفتیم حسینیه نزدیک خونمون ٬خیلی شلوغ بود وهر کی به کاری مشغول یکی نماز می خوند یکی قرآن ٬یکی مفاتیح دسش بود خلاصه ما هم یه کناری نشستیم تا ببینیم چی میشه . 

از بلند گوی حسینیه دعای جوشن کبیر پخش میشد وبه یک قسمتش که می رسید همه باهم همخونی میکردن من ودوستم خوب گوش کردیم تا یاد بگیریم وما هم تکرار کنیم که خیلی هم بیکار نباشیم  .بعد مدتی ما هم با صدای بلند اون قسمت را همراه با بقیه بلند بلند تکرار میکردیم. 

گذشت تا سال بعد دوباره با همون دوستمان تصمیم گرفتیم بریم احیا اما با برنامه ٬یکی یه مفاتیح هم برداشتیم رفتیم حسینیه دعای جوشن کبیر را آوردیم وشروع کردیم به خواندن و وقتی به اون قسمت رسیدیم که همه با هم با صدای بلند می خونن من ودوستم یه لحظه به همدیگه نگاه کردیم واز خنده منفجر شدیم ...چرا ؟خوب بخونید  

اونجا نوشته شده بود الغوث الغوث ...(به فریاد برس) 

اما من و دوستم سال قبل که مفاتیح نداشتیم می گفتیم القدس القدس با آخرین صدا ...  

نمی دونم اون کسانی که سال قبل کنار ما نشسته بودن متوجه شدن ما چی میگیم یا نه ؟ 

رو به دوستمان کردیم وگفتیم پارسال ما این همه گفتیم القدس آخرش هم که قدس آزاد نشد  

خلاصه تمام دفعاتی که دعا به اون قسمت همخونی می رسید ما دوباره خندیمان می گرفت تا میومدیم خودمان را کنترل کنیم مجدد دعا به همون قسمت می رسید روز از نو ... 

دیگه همه از دستمان کلافه شده بودن اما خوب چیکار کنیم خنده مان می گرفت . 

از اون سال به بعد هر سال می رفتیم احیا یه سال هم کلی خرما بهمون دادن ما موندیم هسته هاشو چیکار کنیم که یه خانمی آمد نشست کنارمون وکفش هاشو هم گذاشت کنار دستش وشروع کرد به نماز خوندن ما هم همه هسته ها را ریختیم تو کفشش (خدایا ما را ببخش ) 

اونم فهمید اگه کنار ما بشینه باید خنده های ما را تحمل کنه پاشد فرار کرد . 

یکی از اقوام هم تعریف میکرد وقتی برقها را خاموش میکردن میرفته به همه گلاب میداده البته گلابی که قبلا توش جوهر قرمز ریخته بوده و وقتی برقها را روشن می کردن همه صورتا قرمز ..