X
تبلیغات
رایتل
خاطرات شیرین گذشته و دل مشغولیهای امروز
جمعه 2 مرداد‌ماه سال 1388 ساعت 02:15 ق.ظ

اندر ادامه مطلب : 

در دانشگاه ما چادر اجباری نبود اما اگر چادر می پوشیدیم کمتر گیر میدادن و می تونستیم زیر این چادر یه مانتو کوتاه بپوشیم و گرنه باید یه مانتو می پوشیدیم تا نزدیک ساق پایمان که با چادر زیاد فرقی نمی کرد . 

یه روز با دوستان قدیم چادر پوشیدیم ورفتیم دانشگاه شیطانی ما گل کرد ه بود حسابی. رفتیم طبقه دوم دانشگاه و روبروی در ورودی خواهران ایستادیم  چادر هایمان را کشیدیم جلوی صورتمان و تنهاچیزی که از صورتمان پیدا بود یک بینی ونیمی از چشممان بود  در دو طرف در ایستادیم وهر کسی که از در وارد می شد با وحشت ما را نگاه میکرد . ما هم تا کسی ٬ 

از در میو مد تو  سه نفری می توپیدیم بش که این چه وضعی چرا رژ زدی زود پاکش کن ٬موهاتو درست کن و اون بد بختهای از همه جا بیخبر فقط می گفتند باشه چشم (آقا نمی دونید چقدر می ترسیدن ) وما هر دفعه کلی می خندیدیم مخصوصا بچه های کلاس خودمان چون آخرش از شدت خنده های ما متوجه می شدن و کلی بد وبیراه بارمان می کردند .بعضی ها هم فرار را بر قرار ترجیح میدادن  خلاصه اون روز با ایفای نقش یک خواهر حراستی   کلی حال کردیم . 

 

بعد نوشت :شاید به نظر شما این خاطره جالب نباشه اما ما با یاد آوری آن روز همیشه کلی می خندیم باید بودید ومی دیدید تا عمق مطلب را می فهمیدید شاید هم عیب از قلم من باشه که زیاد جالب ننوشتم .