X
تبلیغات
رایتل
خاطرات شیرین گذشته و دل مشغولیهای امروز
چهارشنبه 31 تیر‌ماه سال 1388 ساعت 11:33 ب.ظ

اندر ادامه مطلب : 

در یکی از ترم های دانشگاه تعدادی از پسران  رشته (... ) بعضی از دروس عمومیشان را با کلاس ما گرفته بودند در بین این ها یه پسر بود که از جمال وکمال نصیبی که نداشت هیچ ادب عمومی را هم رعایت همی نکردندی ومدام این انگشت سبابه اش در دماغش در رفت وآمد همی بود (ببخشید اگه  حالتان به هم خورد)گاه سایر انگشتان نیز به کمک  سبابه می آمدند 

واز جمله انگشت شست  که کار نظافت پایانی را انجام میداد (اه اه )

در  یکی از روزها بچه های کلاس تصمیم گرفتند که یکمی حالش را بگیرند یک نقاشی صورت کشیدند با یک بینی بزرگ پراز خال و گوشت اضافه که یک انگشت بزرگ هم  دربینی اش بود و یک ضربدر قرمز روی تصویر شاید فرجی بشه واین آقا متوجه عمل غیر انسانی اش بشه . 

وقتی این آقا آمد تو کلاس ودفتر دستکش را گذاشت روی میز صندلی اش ورفت بیرون بچه ها اون تصویر کذایی را گذاشتند لای کتابهاش . 

کلاس شروع شد وهمه منتظر عکس العمل اش بودند ما به زور خنده مون را حبس کرده بودیم وقتی کتابش را باز کرد چشمش به نقاشی افتاد یه نگاهی بهش کرد وبعد روکرد به پسرای کنار دستیش که این مال شما نیست  آنها هم گفتند نه٬ برگشت به پشت سریاش که مال شما نیست ما دیگه از خنده مرده بودیم بابا این دیگه چقدر پرته . 

اما چشمتان روز بد نبینه انگار نه انگار شاید اصلا متوجه پیام تصویر نشد شاید هم ترک عادت موجب ...نمی دونم اما مردیم وزنده شدیم تا اون ترم تمام شد .