یادمه وقتی دبستانی بودم یه دختر توی مدرسه امون بود که پدر و مادرش یک پاک کن بزرگ را سوراخ کرده بودن و با یک نخ کلفت هم ازش ردکرده و انداخته بودن گردنش٬ حالا می فهمم پدر و مادرش چی میکشیدن... عمادم روزهای اول تقریبا هر روز و الان خیلی کمتر پاک کنش را گم میکنه...و این باعث شد یاد اون دختر بیفتم.آقای همسر میخنده و میگه منم اینجوری بودم هر روز یه چیزی گم میکردم. میگم مامان و بابات چیزی نمی گفتن؟میگه وقتی دیدن فایده نداره دیگه چیزی نگفتن اما از سال دوم به بعد خیلی به ندرت چیزی گم میکردم. من که دلم نمیاد یه پاک کن سوراخ کنم و بندازم گردن پسرم..رفتم یه بسته پاک کن بزرگ خریدم و هر روز چند سانت از پاک کن را میبرم و میدم ببره مدرسه چند تا هم از این پاک کن فانتزی ها خریدم کوچولو٬ اونا را هم به نوبت ..اما جدیدا یه ایده بهتر٬ از این مدادها که سرشون پاک کن دارن استفاده می کنم. اما من خودم تا اونجا که یادمه چیزی گم نمیکردم .گم کردن هر چیز معادل توهین به مقد سات بود . برای ما کوچکترین چیز ها هم با ارزش بود حتی یک دانه برنج...نمی دونم چرا من نتونستم اینو به بچه ام تفهیم کنم . چرا؟؟؟؟
یه شب خانه خواهرم دعوت بودیم عماد (پسرم ) کوچیک بود حدودا ۲سالش بود وقتی هم بچه بود به شدت ترسو بود حتی از اسباب بازیهاش هم می ترسید .وقتی یه اسباب بازی تازه براش می خریدیم اول از دور خوب نگاش میکرد وبعد آروم آروم بهش دست میزد و بعد هی برش میداشت و مینداختش رو زمین تا مطمئن بشه بی خطره و بعد باهاش بازی میکرد اینو بگم که هنوزم کمی می ترسه اما نه به شدت قبل چند روز پیش نشسته بود و سی دی مگ مگ و دوستان زبل را نگاه میکرد اون مار بد جنس تو مگ مگ یه پارچه کشیده بود رو سرش و شده بود شبح ...بعد از دیدن فیلم پاشده بره دستشویی به ما می گه بیا دم در دستشویی بایست میگم چرا ؟
میگه میترسم شبح بیاد .
میگم دیدی که الکی بود مار رفته بود زیر پارچه .
میگه میدونم اما میترسم یه واقعیش بیاد!!!!
خلاصه اون شب خانه خواهرم بعد از شام همه دور هم نشسته بودیم که برق ها رفتن ...همه شروع کردن با گوشی موبایلهاشون نور انداختن و روشنایی ایجاد کردن ...آقای همسر هم تصمیم گرفت بچه خواهرای ما رو بترسونه(خواهر ما دوتا دختر داره یکیشون ۱۰سالش بود و اون یکی هم یکسال از عماد بزرگتره ) ...
یه صدای خنده تو گوشیش داشت اینجوری یوهههههاااااا هاهاهاهاهاکه وحشتناک بود و بعد نور چراغ گوشیشو انداخت از زیر چانه اش تو صورتش چشماشو گشاد کرد و دهنشو تابناگوش باز کرد
..که خداییش زهره آدم با دیدنش می ترکید و بعد همزمان اون صدای خنده را هم پخش کرد . (نیست خیلی خوشگله !!!!خوشگلترم شده بود )خلاصه بچه خواهرای ما تا این صحنه را دیدن زدن زیر خنده و حالا نخند کی بخند...
عماد که حواسش نبود برگشت ببینه چه خبره که چشمتان روز بد نبینه چشمش افتاد به قیافه و حشتناک باباش و...دیگه میتونید تصور کنید که چقدر ترسید و با جیغ شدید وحشتناکی پرید تو بغل ما ...خلاصه می خواستم یه ضرب المثل بنویسم که چاه نکن بهر کسی ..اما اقای همسر گفت توانا بود هر که دانا بود (پیدا کردن ربطش با شما )...ما که کلی به این ضرب المثل همسر خندیدیم لطفا شما هم بخندید داداش سیا ضایع نشه.