ترس
دوشنبه 14 دیماه سال 1388 00:36
یه شب خانه خواهرم دعوت بودیم عماد (پسرم ) کوچیک بود حدودا ۲سالش بود وقتی هم بچه بود به شدت ترسو بود حتی از اسباب بازیهاش هم می ترسید .وقتی یه اسباب بازی تازه براش می خریدیم اول از دور خوب نگاش میکرد وبعد آروم آروم بهش دست میزد و بعد هی برش میداشت و مینداختش رو زمین تا مطمئن بشه بی خطره و بعد باهاش بازی میکرد اینو بگم...